لالایى

درخواست حذف این مطلب

گاهى وَقتها، پَذیرُفتَنِ نبودَنَت، چِنان خنجَر به روحِ زخمیَم میزَنَد که قورت دادنِ بُغض، در اماکِنِ عمومى، کارى بَس غیرِ مُمکِن میشوَد. هَرچقدر دستانَم را بگذارم زیرِ کیفم و مُشتِشان کُنم و ناخُنهام را به کفِ دَستَم فشار دَهم، هر چقَدر دَندانهام را به هَم بِفِشارَم، نِمیشَود که نِمیشود این بغضِ لَعنتى را قورت داد. آ ش مِقدارى از اشکهایى که جایِشان تَنگ شُده بود مى آیَند. و باز سعى میکُنم بقیه شان را هرطور که شُده جاى دَهم تا تکان نخورند و سرِ جایِشان، مُحکـَم بایستَند. تا زنِ روبه رویَم، بیشتَر از این نَپایَد این تنهایىِ عمیقم را.

ایستگاه بعدى باید پیاده شَوَم. شاید اُ یژن، حتى آلوده، دَستِ یارى به سویَم دراز کـُنَد.